#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_179
باهراس سری تکان دادم.
- آره خوبه.
از جایم بلندشدم و کیسه برنج را از کابینت در آوردم و به تعداد نفرات درون کاسه ای اضافه کردم.
تا خواستم آنها را خیس کنم صدای محسن مانع ام شد:
خیس نکن اینجا پلو پز داره بریز توی پلوپز.
نگاهم بالا رفت جای کیارشی که دیگر نبود تنید و بغض بدی چنگ زد به گلویم و نفسم را بند آورد.
از یخچال همان بطری کیارش که نصفه خورده را درآوردم و توی یک لیوان پایه بلند ریختم و همه را یک دفعه سرکشیدم و نفسم برای لحظه ای از سردی آب یخ زد و دندان هایم بهم چسبید.
دستم را روی قلبم نهادم که محسن از جایش بلندشد و نزدیکم آمد:
خوبی ار
غوان؟
بهم نگو ارغوان من فقط ارغوان کیارشی هستم که علنا مرا مرید خود کرده است.
سرم را تا آنجا که می شد زیر افکندم و خشدار جوابش را دادم:
آره خورشت بزارم می رم واسه استراحت.
محسن مکثی کرد:
احساس می کنم از من خوشت نمی آد آره؟
می خوای من می رم تا تو راحت باشی؟
romangram.com | @romangram_com