#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_178


نیشخندی زد از همان نیشخندها که هزاران حرف ناگفته دارد و نمی تواند بگوید یا شاید جرات بازگویش را ندارد:

می گم چه کمکی از دستم بر می آد؟

تعارف نکن منم یه چیزهایی از آشپزی می دونم.

لبخندملایمی روی لبم از توجه اش نشست:

زحمت می شه خودم انجام می دم.

نوچی کرد و صندلی رو عقب کشید و برجایش نشست:

می گم تعارف نکن باز تعارف می کنی... اصلا بگو چه می خوای درست کنی بقیه اش بامن.

لبم را جمع کردم:

قیمه.

دستانش را بهم کوبید و از جایش بلندشد و سمت گوشه آشپزخانه رفت.

نگاهم به ام دی اف های زرشکی وسفید شیک اینجا معکوس شد و بادقت به جز به جز سینگ اهرمی و هود آویزان واُپن متوسط بادوتا صندلی پایه کوتاه شکلاتی گره خورد که بادیدن سبد سیب زمینی و یک دانه پیاز درشت ابروانم بالا پرید که خنده اش بلندشد:

خب چیه؟

گفتم یه چیزهای بلدم.

سری تکان دادم و مشغول خرد شدن گوشت شدم که دستان کشیده اش جلو آمد و گوشت و چاقوتیز را از دستانم کشید و تاخواستم اعتراض کنم دوباره کیارش را پشت اُپن دیدم و ناچاری سکوت پیشه کردم.



محسن بی حرف سینی گوشت جلویش قرار داد و چندتایی خرد کرد و نشانم داد:

این طوری خوبه؟


romangram.com | @romangram_com