#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_181

خیلی خب بابا نزن من رو...

دستش را تو هوا تکان داد:

پس برو لپه رو دربیار و تمیزش کن.

یک طوری حرف می زد که انگار سرآشپز مهاری است.

دست به سینه خم شدم:

می گم چطوره امشب دست پخت شمارو بخوریم؟

قهقه آرامی زد:

می خوای از زیر کار دربری یا من و خرکنی؟

برای اولین بار شیطنت خاصی در من دمید:

خر که نه اما اگه بشه شما بپزی مطمئنا امشب کلی مصدوم می دیم بیرون.

خنده ای بلندی سرداد:

کجا بودی وقتی که واسه دوستام از گشنگی نمیرن واسشون انواع واقسام پلوهارو می پختم.



سرم را زیر انداختم و مسکوت روی صندلیم نشستم و قوطی لپه را هم باز کرده وآرام پاک می کردم تا داخلش سنگ ریزدانه و لپه خراب نباشد.

بوی عطرسرخ کردن پیاز و سپس گوشت تفت شده نگاهم را مات او که با دقت مشغول هم زدن و ریختن فلفل سیاه و زردچوبه بود گشت.

مهارت داشت این را منی که یک عمر پختم و رُفتم می دانم.



همه سرمیز نشسته بودند و برای خودشان برنج و خورشت قیمه را می کشیدند، فضای آروم و به دور پچ پچ هم اوضاع را سامان داده بود و زمانی که اولین قاشق را در دهان قرار دادم.

romangram.com | @romangram_com