#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_164
تبسم لب هایم مرا عجیب مجنونش قرار می داد زمانی که با تلفنش ور می رفت و اخم گمرنگی به صورت زیبایش هم می آمد.
نیمچه لبخندی نثارش کردم و دست هایم را مشت کرده درهم قفل کردم و آهی کشیدم و منتظر فرو شدم که دستم را مابین انگشت های کشیده و گندمیش کشید و بازی کنان مردد پرسید:
دلخوری؟
درجای خودتکان مختصری خورده و جوابش راهم دادم:
- نه.
دلخور نبودم فقط از تحویل گرفتن الهه نزد خود ناراحت بودم گرچه این حق را نداشتم.
باصدای مهمان دار چفت صندلی چسبیدم و نفس را با استرس بیرون دمیدم که صورتم را با دستش سمت خودش بُرد و خیره خیره نگاهم کرد.
بِر وبِر خیره هم بودیم که لب هایش تکان خورد:
سِرش چیه وقتی بهت زل می زنم تمام حس های خوب توی دلم جمع میشه؟
متعجب و عمیق لب زدم:
شاید برای اینه که شما من رو...
کلامش مانع ام شد:
من چی؟
حرفم ناخواسته بلعیدم و تازه به نزدیکی بیش ازحدمان توجه کردم که موشکافانه پرسید:
نگفتی؟
لبخندهول زده ای نثارش کردم.
- من رو یاد کسی براتون می ندازه.
romangram.com | @romangram_com