#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_165

یک تای ابروانش را بالا فرستاد و متفکر زمزمه کرد:

کلک زدی؟

خنده ام را قورت دادم و چشمانم را بستم که مهمان دار اعلام پیاده شدن داشت و من مات شده کمی به جلو شدم که عجیب حرکت هواپیما را موقع پایین اومدن نفهمیدم.

نگاهم بی اختیار به سمت کیارشی رفت که مشغول بازکردن کمربند و برداشتن ساکش بود وعجیب بودنش کنارم مرا دلگرم کرد و با قلب فلک زده ام بازی دوئل راه انداخته و از عمد مرا آنگونه غافگیر کرد.

لبم را جمع کردم و دستانم روی پاهایم مشت شد تا هوس پریدن در آغوش خواستنی اش را نکند و آبروی این همه ساله ام را برباد ندهد.



طبق رای گیری همه بچه ها به جای هتل گرفتن یک سویت اجاره کردند و همه زمانی وارد سویت شدیم ذوق زده شده بودند اما من درونم آشوبی بود بابت چسبیدن مدام الهه به کیارشی که بی حد می خواستمش.



همهمه ای به راه افتاده بود برسر اتاق ها دخترها با بقیه برسر جای اتاق روبه روی دریا باهم دیگر جدال می کردند.

محسن همین که نگاهش برمن تنیدباچندگام نزدم آمد و کنارم نشست که جمع و جورتر نشستم.

پلکی زدم که صدایش محجوب آمد:

شما نمی خواین اتاق هارو یه نگاه بندازین؟

سرم را پایین انداخته و زمزمه کردم:

برام فرقی نداره، هرکدوم شدهمون رو برمی دارم زیاد سخت گیرنیستم.

خنده بی صدایی کرد و تکیه زد به کاناپه زرشکی زد و پا روی پا انداخت:

خوشبحال اون پسری که شمارو به همسری بگیره واقعا خوشبخته که یه زن خانم و قانع می گیره.

تمجیدش باعث شد صورتم گلگون شود و سربه تو جوابش را شرمگین دهم:

لطف دارین ولی این طورا هم نیست.

romangram.com | @romangram_com