#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_163
منظور؟
سرم را کج کرده پاسخش را دادم.
- حرفی دارم از برای او...
ندارم امیدی به رحم او
تشرش با تاخیر آمد:
میگی چیشده یانه؟
قطره ای چکید و سرد رویم را گرفتم.
- من باتو حرفی ندارم.
کلافه بودنش مراهم عاصی خودمم کرده بود چه رسد او.
کفری شده زیرگوشم نجوا کرد:
دلت ازم گرفته؟
بغضم را همراه باغم فرو فرستادم و زمزمه ای بی جانی روی لب هایم جای گرفت:
فقط باهام حرف نزن همین.
پوفش را کشید و دمش از روی شال دمید و لرزی خفیفی از نزدیکی زیادش.
خیلی دلم او را می طلبید و مدار کردن با قلب بی قرار دشوار بود زیراکه، دل تمنای آغوش او بود وآنگاه شرم دخترانه و حس های متضاد مانع می شد.
تا آخرمقصد حرفی رد و بدل نشد و او را همین که کنارم در سکوت قدری داشتم راضی و خشنود بودم گرچه سهم من نبود.
دلم را ربوده بود و خود خبرنداشت.
romangram.com | @romangram_com