#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_156
_ احسان گفت شمارو هم رسمادعوت کردند ولی گویا شما رد کردین، می تونم بپرسم چرا قبول نکردین... بخاطر کیارشه یا ناهیده؟
تند تند سرم را بالا وپایین می کنم و جوابش را دلهره وار می دهم.
- نه نه من فقط نمی خوام مزاحم چهارنفر بشم و اوقاتشون بخاطرم تلخ بشه... و کلاس ها و پروژه های پژوهشی هم تازه اومده شده دردسر واسم و نمی تونم بیام.
سرش را روی شانه کج می کند و زیرچشمی صدایش را می شنوم.
_ نه نقل این حرف ها نیست... فکرکنم دارین بهونه بنی اسرائیلی می آرین وگرنه یک مرخصی ساده اونم ترم اول به جای برنمی خوره.
زبانم را می گزم و چشم هایم را می دزدم تا بلکه بهانه جدیدی از خود دربیاورم که دستش را کمی بالا می برد و می گوید:
فکر دور زدن من رو از سرتون بیرون کنید، من دانشجوی نرم افزارم اما اطلاعات در مورد نحوه عادت های رفتاری خانم ها جامع و کامله پس راه فراری ندارین.
گنگ و مات دهانم باز وبسته می کنم اما حرفی به زبانم نمی آید و خلع سلاح می شوم و تسلیم شده صورتم را بالا می برم.
- باشه قبول. ولی من نمیام.
دست به سینه به صندلی تکیه می زند و به ساعت اسپروتش زل می زند:
نشد دیگه، بهتره قبول کنید چون من و فرستادن تا رای تون رو بزنم.
مشکوک پر ازتردیدمی پرسم:
اون وقت کی؟
لبخندموذیانه ای روی لب های قهوه ایش می نشیند:
romangram.com | @romangram_com