#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_154
خودم کرده ام و چاره ای نیست زمانی که با خودم و دلم قهره کرده ام و شکم بی چاره ام باید تاوان بی عقلی ام را پس می دهد.
صدای آشنایی مرا متعجب و حیرت زده می کند اما یادم می آید خود آدرس را به او داده و وعده قرار گذاشته ایم، چرایش را نمی دانم اما کنجکاو می شوم برای چه می خواهد مرا ببیند.
لحظه ای از راه رفتن می ایستم و دستی به مقنعه ام می کشم و از مرتب بودنم که مطمئن می شوم با لبخندکوچکی برمی گردم و منتظرش می شوم.
نفس زنان جلویم قرار می گیرد و بریده بریده لب می زند.
_ سلام شرمنده دیر شد.
لبخندمحوی همراه با تکان دادن طرفین سرمی کنم.
- نه اتفاقا زودهم اومدین.
شرمنده سرش را می خاراند و نگاهش را شرمزده می گیرد:
متاسفم فکرکنم مزاحم کلاستون شدم؟
جزوه ام را لوله کنان درون کیف دستی ام فرو می برم و شانه ای بالا می اندازم.
- نه داشتم می رفتم کافه یک چیزی بخورم...
بی ادبی تعارف نکنم نه؟
مردد و باتردید اشاره کردم:
لطفا بفرماین، یک نوشیدنی در خدمتون باشیم.
خنده آرامی می کند و دست هایش درون جیبش پنهان می کند.
_ اگه اشکالی نداشته باشه شما بابنده همراه بشین یه کافی شابی چیزی بریم؟
گوشه لبم را زیر دندان می گیرم و با چک کردن ساعت مچی ام اعزامم را جمع می کنم.
romangram.com | @romangram_com