#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_153

- ممنون اما شمارو به جا نمی آرم؟

خنده پرصدایی می کند و شرمنده جوابم را می دهد:

متاسفم، من محسنم برادر کوچیکه احسان.

لبخندمحوی کنج لبم جاخوش می کند.

- آها بله، خوبین شما؟

مادر و پدرتون احوالشون خوبه؟

ببخشید نشناختمون؟

مکثی می کند و مردد می پرسد:

خوبن، می تونم مزاحم اوقاتتون بشم؟

نگاهی به ساعت می اندازم.

- لطفا بیاین دانشکده راس ساعت چهارعصر.

چشمی در جوابم می دهد و با خداحافظی مختصری قطع می کند.



متوجه نگاه خیره او باچشم های ریزشده می شوم اما به روی خود نمی آورم و اجازه گویان از دفترش خارج می شوم و با گرفتن کیف مسیر راه پله را طی می کنم و وارد نمازخانه می شوم.



ساعت سه ونیم عصر

خسته و کلافه از کلاس پراز ازدحام خارج می شوم و راه کافه موجود دانشکده را پیش می گیرم، دستم را آرام روی شکمم قرار می دهم و لب می گزم.

آنقد گرسنه و بی حال هستم که سرم نبض گرفته و بینی ام حس بویایی اش قوی ترشده و بوهای مختلف اسنک وپیراشکی راهم از دور حس می کند و صدای غاروقور شکمم امانم را بریده بود.

romangram.com | @romangram_com