#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_152
من عاشقم، عاشق او که خود زندگیست.
(گلی)
شب را نمی دانم چگونه صبح کرده ام اما با تنی خسته و چشمی باد کرده حاضرشده و بی لقمه و شادابی همیشگی از منزل دایی خارج شدم و سرد و شکسته خورده خود را به شرکت رساندم و بی ذوق و شادی سلام آرامی داده و وارد اتاق مدیریت می شوم و کارهای که امروز قرار است انجام دهم را از سر می گیرم.
نمی دانم چقد سرگرم کار شده ام اما با صدای تیک هشدار همیشگی از جایم برمی خیزم و وارد آبدارخانه می شوم و بی حوصله قهوه را آماده می کنم.
دیگر شوقی برای هیچ کدام ندارم، باید بگردم و کاری پیدا کنم تا از کیارش خان دور شوم.
قهوه را همراه شکر درون سینی قرار می دهم و باقدم های آرام و شمرده جلوی میزش خم می شوم و سینی را می گذارم و بی حرف عقب گرد می کنم و پشت میزم می نشینم.
باز کار را ادامه می دهم اما حواسم به او بود، وقتی که کلافه وار همراه فنجان قهوه اش سمت همان نمای شیشه ای رفت و یک دستش را درون جیب نهاد و قهوه اش را مزه می کند.
چشم هایم عجیب او را حریصانه و با ولع رصد می کردو قربان صدقه قد وقامتش می بود.
لب گزیدم و به خود نهیب زدم تا بی پروایی نکند و جوانه عشق را بسوزاند و ریشه را از ته بخشکاند.
ثمره اش هم شد اخم های درهم و لب های بهم چفت شده.
تا موقع ناهار سخنی مابین ما نیامد که نیامد، وقت ناهار همین که از جایم برخاستم تلفن همراهم صدایش بلند می شود و من با چهره سوالی به شماره ناشناس زل می زنم اما بلاخره کنجکاوی غلبه می کندو با تردید جواب می دهم::
الو؟
صدایش برایم غریبه آمد.
_ سلام ارغوان خانم خوب هستین؟
موشکافانه سرم را کج می کنم.
romangram.com | @romangram_com