#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_151
اما قرار بود فقط ماچهارتا بریم احسان؟
احسان لب می گزد و اشاره ای به من هاج و واج می کند.
_ زشته نمیشه که... تازه اینطوری ارغوان خانم هم هوایی تازه می کنند ودلشون باز میشه.
ناهید چیزی زیرلب زمزمه کرد که پیش دستی کردم.
- من نمیام... کلی کار و درس دارم... شما برین بهتون خوش بگذره.
کیارش عجیب سکوت کرده بود اما ناهید لبخندزنان گفت:
آره دیگه چهارنفره خوبه ناهید وآقا کیارش، من تو همه جفت هستیم.
گوش هایم با شنیدن نفرسوم سوت کشید و بغض چنگ زد به قلبم و چشمانم نمناک شد.
آشوب بدی رخنه کرده بود درون قلبم اما پاسوز عشق بودم و کاری نمی شد کرد.
احسان سرش را پایین انداخت و مشغول شد، دیگر همان اشتها را نداشتم و بشقاب دست نخورده ام را برداشتم و داخل ظرف دربسته ریختم و آرام به همه شب بخیر گفتم و با دستی لرزان وارد اتاق شدم و اشک دمید روی کف دستانم و هق هقم را با گذاشتن دست روی دهانم خفه کردم و باران شدم در آسمان قلبم.
کم آوردم باید چه کنم؟
قلبم تورا می خواهد و تو...
آه خدا بی او چه کنم؟
عاشق شدم و آرام و قرار ندارم.
مُرده دلم در جوار عشق
بس است و تحمل ندارم
بوی عطرش تنم را به یغما می برد
romangram.com | @romangram_com