#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_150
احسان ازجایش بلندشد و اشاره به اتاق ناهید لب زد:
من میرم صداش کنم.
لبخندمحوی می زنم که کیارش سرد و صامت وارد می شود و صندلی را عقب می کشد و رویش جای می گیرد.
آب دهانم را متعجب فرو می برم و بشقابش را برمی دارم تا برایش پلو بکشم که دستش مانع ام می شود:
من می تونم.
سپس خودش چند کفگیر متوسط کشید و بشقاب خورشت را نزدیک و یک طرفش ریخت.
احساس و ناهید هم بی حرف وارد آشپزخانه شدند و هردو درون یک بشقاب برای خودشان کشیدند.
لبخندزنان برای سعید چندکفگیرکوچک ریختم.
- بخور عزیزم نوش جان.
سعید لبخندپهنی می زند و باقاشق و چنگال به جان غذایش می افتد، باز چشم مادرش لیلاخانم را دور می دید که اینگونه می کرد.
سه کفگیر برای خودم کشیدم اما بغض گلویم مانع خوردنش می شد.
میان جمعی که تورا دوست ندارند و برایشان بار اضافه ای، کیارشی که عشقت است و اینطور ناجوانمردانه بازیم می داد و تکلیف خودش را نمی دانست یا ناهیدی که مرا همانند دشمن خونی اش می دید.
سرم را پایین افکندم اما، باحرف آقا احسان سرم شتابانه چرخید.
_ بلیط گرفتم تاهمگی بریم یه سرقشم.
متعجب زل می زنم که بانگاهم لبخندجذابی می زند:
البته شاهم هستین.
ناهید اخم هایش درهم شد و تشرگونه لب زد:
romangram.com | @romangram_com