#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_149
هرچه آب سرد روی صورتم می پاشم قرمزی و التهابش از بین نمی رود و من نمی دانم چند دقیقه یا چندساعت بعداز رفتنش اشک گریختم به درگاهش و تمنا کردم برای بودنش اما بودنی نبود وقتی حرف رفتن آمد و من چه بی حواس او را بی پاسخ گذاشتم و او از سکوتم نتیجه ناخوشایندی گرفت.
او می دانست راغب کار اجباری نیستم زمانی که یاد حرکت چندی قبلش افتادم و هیجان زیرپوستی دمیده شد برتنم، زمانی که کلامش را موقع خواستنش عوض کرد و موهایم را با مهارت درهم تنید و مرا از افکارم وحشت زده ام بیرون کشید.
به راستی تو کجای زندگی و قلبم قرار داشت؟
نگاهی به عقربه ساعت که روی ده شب بود انداختم و افسوس وار از اتاق خارج شدم اما بادیدن احسان و کیارش روبه روی تلویزیون و تماشای فوتبال ابرویی بالا پراندم و وارد آشپزخانه شدم.
ناهید مشغول برداشتن بشقاب ها بود که بادیدنم پشت چشمی نازک کرد:
خوبه والا ظرف هارو هم من بزارم.
بی حوصله جوابش را نمی دهم که باز غُر می زند:
خوابت و کردی وحالا اومدی؟
عصبی دست هایم کنار تونیکم مشت نی شود و با اخم ملایمی به او زل می زنم:
بله خوابیدم اما از خستگی زیاد. من بعداز کار ودانشگاه اومدم وشام رو گذاشتم پس حق یه خواب کوچولو رو دارم نه؟
دهانش را چندبار بازوبسته کرد، وقتی حرفی برای گفتن نیافت تشرگونه جواب داد:
به جای زبون بازی بامن بیا شامت و بکش.
خودش بشقاب هارا می کوبد و از تنه زنان بهم از آشپزخانه خارج می شود، لبم را گزیدم و مشغول کشیدن پلو روی دیس و خورشت ها شدم.
زمانی که همه چی آماده شد، از آشپزخانه همه را صدا می کنم.
- آقا احسان و جناب نیکزاد لطفا تشریف بیارین شام، سعیدجان بیا شام... ناهیدهم خبرکن بیاد.
romangram.com | @romangram_com