#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_146
لبخندمحوی زدم.
- میشه؟
لبخندجذابی زد:
توبخوای میشه.
سرم را پایین انداختم و به دستانش که دستانم را به بازی گرفته بود خیره شدم.
- پس لطفا.
سریع مرا برگرداند و شروع کرد و زیرلب جواب داد:
دایت اینا یک سری رفتند باغ لواسون واسه کاری میان.
- چه کاری؟
مکثی کرد:
نمی دونم.
متعجب آهانی زمزمه می کنم که او آخرین گره را هم می زند و با لبخندرضایت بخش کوچکی اشاره می کند:
برو یه نگاه بنداز ببین چجوره؟
لبخندمحوی همراه با شرم سرم را پایین انداخته و قدم به سمت آینه می روم و با کف دست موهای طلایی ام را لمس می کنم.
جلوی آینه قدی که قرار می گیرم به دقت به رج های زیبا و یکسال مبهوت خیره می شوم که خنده مردانه ای می کند و از داخل آینه لب می زند:
نکن قیافت و ارغوان.
romangram.com | @romangram_com