#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_144
_ چرا بی خبر رفتی؟
شانه ای بی قید بالا انداختم.
- چون شما درحال خوش گذرونی بودین.
اخمش بازشد و متعجب زمزمه کرد:
نه، منکه کاری نکردم.
کنایه وار سرم را تکان می دهم.
- بله شما کاری نکردین، من بودم دست الهه رو کشیدم توی اتاق استراحتم وصدای آه ونالہ...
یک دفعه دستم را محکم کوبیدم جلوی دهانم و متعجب و شرمزده به موکت زل زدم.
کاش زمین دهان باز می کرد و مرا می بلعید.
یک تایی ابروانش را بالاپراندو زمزمه اش شرمم را افزود.
_ آره یک چیزهایی یادم اومد الهه و من و اتاق استراحت و...
لبش را دم گوشم رساند:
من ... ( حرفش را خورد) تویک چیز دیگه ای ارغوان.
متعجب از لحنش تقلا کردم تا از دایره تنگ وار خلاص شوم.
متوجه که شد چفت در چسبید و بازیرکی پرسید:
جات مگه بده؟
عصبی تشرآرامی زدم:
romangram.com | @romangram_com