#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_142


ظاهرا دایی و لیلاخانم منزل نبودند، وارد آشپزخانه شده ام و به تعداد برنج خیس می کنم و لوبیا را آبپز می کنم.

سبزی را از فریزر درآورده تا کمی نرم شود، گوشت قرمز را درون آب قرار دادم و یک پیاز بزرگ را نگینی خرد می کنم.

لیموعمانی راهم جداگانه درون آب جوش پنج دقیقه می گذارم تا تلخ ایش گرفته شود.

پیاز را درون روغن داغ شده همراه دُمبه تفت می دهم، گوشت قرمز راهم اضافه می کنم و زردچوبه وفلفل سیاه را به اندازه می پاشم و می گذارم خوب سرخ شود، درحینی که رنگش طلایی شد سبزی راهم همراه آب اضافه می کنم وسرش را می گذارم تا نرمک نرمک جا بیافتد.

وقتی لوبیاهم پخته شد، داخل آبکش ریخته و چندباری آبکشی کردم وسپس درون قابلمه خورشت که قُل قُل می کرداضافه کردم.

آب برنج را هم گذاشتم و شروع کردم به دم گذاشتنش...

دستمال را روی پیشانیم کشیدم و نفسم راهم رها کردم، به اتاق رفته و جزوه ام برداشتم و حینی که خیار و گوجه فرنگی را خرد می کردم، جزوه هم می خواندم.

وقتی سالادشیرازی تمام شد خسته دست هایم راشستم و ادویه های مناسب را درون سالاد ریختم.

خسته جزوه ام برداشته وپادرون اتاق نهادم.



سرم روی متکا بود و خودمم چشمانم بسته، متوجه بسته شدن دراتاق شدم، کمی کنجکاو و مشکوک شدم، چراکه ناهید اصلا اهل وارد شدن داخل اتاقم نبود،

روی خوش نشان نمی داد.

سنگینی نگاهی راحس کردم زمانی که بهم نزدیک شد ضربان قلبم کوبش را ازسرگرفت.

چشم هایم را بسته بودم او گمان می کرد من درخواب هستم.

تنش سایه افکند بر روی صورتم، زمزمه اش جان می ربود.

_ کجارفتی بی خبربانو؟

خیره نگاهم می کرد و مشت هایم کنار پهلوم چسبیده بود که نفسش را آشفته رها ساخت.


romangram.com | @romangram_com