#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_141

من جای آن دخترک بی حیا شرمم شده بود.

اتاق استراحت کیارش کنارمیزم بود و من صدای آه و ناله شان را می شنیدم و به حرف دایی علی پوزخندی زدم که او را امین و مردخوبی می دانست.

کجابود ببیند این مرد به ظاهرنمارا.

اگرذره ای برای کیارش خان ارزش قائل بودم باکار امروزش همه بر باد رفت و دیدم نسبت به او تغییر کرد.

نمی دانم چقد درفکر بودم که صدای جیغ هیجان زده و پشت بندش صدای بریده الهه شنیدم.

_ وای کیارش مُردم!

نمی دانستم چه شده بود اما ماندنم را صلاح ندانستم و کیفم راچنگ زدم و از اتاق خارج شدم.



ارغوان نمی دانست کیارشی که تاحالا باهیچ دختری نبوده برای آنکه حرصش را در بیاورد الهه را درون اتاقش برد اما نه برای معاشقه بلکه اورا تاحدی ترساند و ناله های الهه از سر ترس و وحشت بود و یک دفعه کیارش دست در گلوی الهه می فشارد و سکوت فرا می گیرد و وقتی او را رها می سازد جمله ای ناخواسته می گوید را ارغوان می شنود و دچار سوتفاهم می شود.



داخل کلاس، استاد توضیح می داد و من فکرم پیش کیارشی بود که دِم از علاقه می زد و اما با یک نه سریع جایگزین پیدا کرد.

از درون ناراحت و ویران بودم اما سعی می کردم بهشون فکرنکنم، مگر می شد؟

بعداز اتمام کلاس ها نگاهی به ساعت تلفن انداختم، عقربه بزرگ پنج عصر نشون می داد.

کلافه وار سرم رو پایین انداختم و قدم هایم شتاب زده شد.

نفس عمیقی کشیدم و زنگ واحد رو زدم.

چندی بعد در توسط ناهید بازشد، متعجب سلام آرامی زمزمه می کنم که جوابم سرتکان داد و وارد اتاقش شد.

کیفم را کناردستم سُرمی دهم و بی حوصله وارد اتاق می شوم و لباس هایم را عوض می کنم.

برای امشب تصمیم می گیرم برای خودمان قورمه سبزی تهیه کنم.

romangram.com | @romangram_com