#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_139

یک و نیم طول کشید تا جناب کیارش خان تشریف بیاورند بادیدنم یک تایی ابرویش بالا پراند.

من بادقت به تیپ غیر رسمی اش دقت کردم، پیراهن چهارخانه سفیدومشکی همراه شلوار جین مشکی و کفش اسپروت و عطری که تند بود و به مزاقم خوش نیامد.

بی حرف پشت میزش نشست و با لپ تابش شروع کرد.

منتظر ایستاده بودم که بی نگاه بهم لب زد:

پرونده کامل طراحی کیف وکفش را برام از قسمت بایگانی بیار.

سری تکان می دهم.

- چشم قربان.

از دفتر خارج می شوم و به طبقه پایین می روم و پرس وجو اتاق بایگانی رو پیدا می کنم با کمک خود شخص پرونده را بعداز یک ساعت گشتن پیدا می کنیم.

پرونده را می تکانم و پاتند می کنم و تا می خواهم وارد شوم ژاله چشم و ابرو می اندازد.

متعجب تقی به در می زنم که صدایش می آید.

_ بیاتو.

در را بافکری مشغول باز می کنم اما بادیدن الهه آن هم دربغل کیارش خان نفسم بند می آید و دیدم تار می شود.

سربه زیر سلامی می کنم و پرونده را جلویش می گذارم که روبهم سرد می گوید.

_ دوتا قهوه بیار.

چشمی آرام زمزمه می کنم و از آن اتاق نفس گیر خارج می شوم.

هنوز دستانم می لرزید و برایم دشوار بود باور اینکه کیارش خان...

پوفی کشیدم و قهوه را دم کردم. صورتم را آب سردی زدم تا از التهاب درونیم کم کند.

باچهره ای سخت شده و بی تفاوت سینی قهه را جلوی رویشان می گذارم و خیره به عمق نگاهش لب می زنم.

romangram.com | @romangram_com