#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_138
تاصبح صحنه ای بو*س*ه روی صورتش از دیدم محو نمی شد و دائم لبم را می گزیدم که به من ربطی ندارد اما مگر دل این حرف ها سرش می شد!
صبح بازنگ هشدار بیدار شده و سریع آماده شدم و چند لقمه سرپایی درست کردم و عازم منزل کیارش شدم.
با کلید واحد را باز کردم و بی سرو صدا تمام یک صبحانه ایده آل را تهیه کردم.
قهوه وشیر، تخم مرغ عسلی و مربا کره، آب میوه ومجنون شیروخرماگردو وعسل.
دستم را بهم کوباندم و بارضایت به میز رنگین و زیبا خیره شدم که صدایش از پشت سرم آمد.
_ چرا اومدی؟
متعجب لب زدم.
- خودتون گفته بودین صبح ها براتون صبحانه آماده کنم؟
خیره خیره نگاهم کرد و از کنارم رد شد و من لب هایم را زیر دندان فشرودم تا نگاهم کج نشود روی اندام عضله ای و بازوهای قطور و بادکرده اش!
باسرو صدای پشت سرم نگاه مات و گنگم به او که تمام بشقاب های مربا و تخم مرغ و غیره را درون سطل آشغال می انداخت حیران ماند.
میزکه خالی از هرچیزی شد، ظرف های کثیفش را درون سینک انداخت و بی توجه بهم دستانش را شست و تنه زنان از کنارم رد شد.
_ لازم نیست دیگه بیای اینجا واسم چیزی درست کنی فقط قبل از رفتن حتما درو ببند.
رسما مرا از خانه اش بیرون کرد.
دست های مشت شده ام را کنار پایم تکان دادم آمدم دهانم را باز کنم اما چیزی به ذهنم نرسید و من عصبی از آن خانه دوست داشتنی خارج شدم و در راهم آرام بستم.
ازپله ها تندتند پایین می رفتم و تا رسیدن به شرکت سلام مختصری با ژاله کردم و وارد اتاق مدیریت شدم.
romangram.com | @romangram_com