#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_137
- آره اونجا بهشته اگه واسه دانشگاه نبود نمی اومدم.
سکوتی همه جارا فرا گرفت و بادیدن هیکل کیارش خان تعجب و بهتم افزوده شد.
دستش داخل جیب شلوارش بود ونگاهش همراه اخم مرا هدف گرفت.
_ بریم تو اینجا سرده در ضمن محسن جان احسان باهات کار داره.
محسن شرمنده از ما جدا می شود و من سربه زیر به کفش های ورنی و براقش زل می زنم که نیش می زند.
_ بامن اینقد خودمونی نیستی که با این پسره هنوز از راه نرسیده دل وقلوه می دادی و نیشت باز بود.
لبم را می گزم تا تلخ نشوم به کام او که عشقم حساب می شد و من برای حفظ آبروی خودم و خودش فاصله را ترجیح می دهم.
جوابی از من دریافت نکرد اخم هایش درهم می شود تا قدمی سمتم برمی دارد الهه جیغ کنان هیجان زده خود را در آغوشش می اندازد و من مات می مانم به وقاحت این دختر!
_ وای کیا بیا ببین که دارند تورو نشون میدن تلویزیون.
متعجب و دلخور و غم زده از کنارشان بی صدا رد می شوم اما حرفش خنجربرنده ای بود بر افسار دلم.
_ بریم گلم فقط تویی بفکرم.
حسادت مانند موریانه برقلبم می تازید و ناخواسته نگاهم رنگ تنفر و کینه گرفت سمت الهه ای که تادیروز محل سگ هم نمی داد و حال شده بودعزیر دل کیارش خان.
چه گفت!؟
کیا!
همه با هیجان به گفته های کیارش خان گوش سپردند که به عنوان تاجرصادرات کیف وکفش چرم و انواع پارچه ای سخنرانی می کرد.
نگاهم به تلفن همراهم بود و فردا صبح باید بروم تا صبحانه اش را آماده می کردم.
نمی دانم چقد طول کشید و همه عزم رفتن کردیم و من در سکوت شاهد لاو ترکاندن کیارش و الهه بودم و در خود خودخوری می کروم و ناخن روی کف دست می خراشیدم.
romangram.com | @romangram_com