#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_134


چشم هایش عسلی و بینی اش صاف و لب هایش متوسط بافکی کشیده!

چهره اش به مانتدخوانندها می ماند تا دانشجو.

صدایش آرام و همراه آرامش طنین انداخت.

_ شما چرا توی بحث هاشون شرکت نمی کنین؟

بی حوصله شانه ای بالا انداختم.

- حوصله شوخی ندارم همین.

لبخندبامزه ای می زند و رو به جمع جوانان می گوید:

بچه ها بریم شام.

سرش را سمتم می کند.

_ بفرماید خانوم؟

لبخندبی تعارفی می زنم و همراهش همقدم می شوم متوجه دو نگاه سنگین روی خودم کلافگی مرا تشدید می کرد.

در آخرمجلس نشستم که این بار محسن خان هم صندلی بغلم را کشید و با لبخند رویش نشست.

در صندلی سمت چپم هم کیارشی نشست که ازمن جواب رد شنیده بود.

الهه هم خود را جای داد و بغل دست محسن هم کتی و یاشار قرار گرفتند.

سمت صدرمیز بزرگترها و رو به پایینش جوانان بودیم.

خوشبختانه خدمه زیاد داشتند و من نیز زحمت کمک کردن را به خودم ندادم.

همه چیز که روی میز چیده شد؛


romangram.com | @romangram_com