#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_133
نه مجبورم کیارش عزیزم به خاطر تو بخاطر خواهرت و بخاطر آبروی خودم و دایی علی ام.
چشم هایم همراه با اشک بسته می شود که کنارم می زند و تند وسریع خارج می شود.
اشک هایم یکی پس از دیگری می آید و من نمی فهمیدم چه کسی را از دست دادم...
صورتم را شسته و باصدای گرفته و چشمانی سرخ وارد سالن پذیرایی شدم که دایی نگاهش سمتم کشیده شد.
_ کجابودی باباجان؟
دستم را بی حوصله به جای تکان می دهم.
- رفته بودم هوا خوری.
سری تکان داد و من نمی فهمیدم این یک ساعتی که نبودم چرا حرف هایشان هنوز تمام نشده بود.
یک گوشه نشسته بودم و درفکر فرو رفته بودم.
صدای خنده بلند الهه باعث شد نگاهم را به او که در کمال تعجب با کیارش بگو وبخند می کرد معطوف کنم.
یاشارهم پوزخندزنان کنار کتی پچ پچی کردند وهردو باهم خندید.
نمی دانم من در کجا سیر می کردم که دور و برم را اینها گرفته بودند.
برادرکوچک تر احسان، محسن که دانشجوی نرم افزار وبیست و چهارسال سن داشت جلویم آمد.
_ ببخشید می تونم پیشتون بشینم؟
شرمنده کمی به دسته مبل چسبیدم که بالبخندجذابی نشست و تشکر کرد.
جوانی رعنا با تیپی اسپرت و چهره ای بی نقص!
romangram.com | @romangram_com