#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_135

زرشک پلو و باقالی پلو با ماهیچه، کباب کوبیده و بختیاری، سالاد فصل و سالاد مکزیکی...

فخر بیداد می کرد و من نمی دانستم از کدام شروع کنم.

محسن وقتی تعللم را دید خودش پیش قدم شد و برایم باقالی پلو همراه کباب بختیاری کشید و جلویم قرار داد و از آن طرف هم صدای سایش دندان های کیارش خان بلند به گوشم می رسید.

شرمگین از او تشکر کردم که صمیمانه لبخندزیبایی تحویلم داد.

یک دفعه بغل دستم بشقاب سالادفصلی قرار گرفت و کیارشی که با اخم سالادم را جلویم قرار داد و اخم هایش حسابی درهم بود.



نمی توانستم میان دوچشم کنجکاو و تیز و سنگین شامم را میل کنم تا می آمدم قورتش دهم به گلویم می زد و فقط آب بود که مرا نجات می داد.

تاآخر صرف شام از شرم خجالت ذره ای حتی برنج نخورده و یک گوشه نشسته بودم.

ناهید و الهه مدام می خندید و پچ پچی می کردند.

بعداز صرف شام احسان همه را سمت سالن بیلیارد کشاند و ازهمه خواست بازی کنند اما من عقب کشیدم و تاکید کردم از بازی سردرنمی آورم و پوزخندتحقیرآمیزناهید روی مخم ویراژ می داد.

همه یک به یک باختند جز ناهید والهه وکیارش خان...

نگاهم به کیارشی بود که مسلط گویی را هدف گرفته و بایک ضربه گویی هفت را داخل سوراخ انداخت و برنده بازی شده بود و الهه مدام برایش عشوه می آمد و تعریفش را می کرد.

بی حوصله رو به محسن که کنارم نشسته سرکج کردم.

- نمیشه از اینجا برم بیرون حوصلم سر رفته؟

سری تکان داد و ازجایش بلندشد و دستش رانمادین راهنمایی کرد.

_ از این طرف لطفا.

لبخندمحوی زدم و همراهش همقدم شدم.

_ شما چی؟

romangram.com | @romangram_com