#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_128
_ منم.
همین کافی بود تا از رعب و وحشت خلاصی یابم و چنگ بزنم به بازویش و نجواکنم.
- چیشده چرا اینطوری؟
هرم نفسش را درهم دمید و رها کرد تمامی گرمای که، بوی طعم نعنا می داد برصورتم پخش شد.
مشت شدن دست هایش کنار پهلوهایم را حس کردم وبعدش صدای عصبی و کلافه اش.
_ این پسره یاشار دنبالت بود عوضی معلوم نیست چرا زم کرده به تو...
ضربان قلبم با جمله اش بالا رفت و نگاهم ترسیده گشت که باتردید پرسید:
تو چت شد!؟
ارغوان بهم راست گفتی دیگه، می دونی من از دروغ بی زارم؟
شرمنده ام کیارش عزیزم اما نمی توانم شاید روزی برایت بازگو کردم.
نمی دانم چقد در همان حال ماندیم که صدای دور شدن قدم هاب یاشار را شنیدیم.
نفس راحای کشیدم که دستش این بار نرم روی شکمم جای گرفت و لحنش نرم ترشد دم گوشم.
_ خب کجا بودیم؟
آها چرا نیومدی باهام، می دونی تارفتم اعصابم خرد بود و خوابم نبرد برای همین مشغول بررسی شدم و ساعت روکلافراموش کردم.
بی اختیار به یاد آوردم امشب دوساعت و ده دقیقه دیر کرده بود!
- خیلی برات نگران شدم.
باشیطنت خاصی لب زد:
romangram.com | @romangram_com