#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_126
_ توکه میای شرکت وخونم واسه کار؟
چشم هایم ازشنیدن تهدیدش گردشد.
دستش را جلو آورد.
_ بیا بریم اینجا کاری نداری؟
لبم راجمع می کنم.
- لطفا منم شب مهمونی میام پس نمیشه خواهش می کنم درک کنید.
بی حرف نگاه معناداری کرد و کتش را برداشت و سمت در قدم برداشت.
پوفی کشیدم و دنبالش رفتم و کتش را گرفتم و بهش کمک کردم بپوشد.
- ناراحت نشو لطفا ببین نگفتی چی دوست داری برات بپزم؟
با اخم توپید.
_ زهرمار بلدی حتما بپز!
مرا هاج و واج می گذارد و در را می بندد و نگاهم به جای خالیش می ماند.
شب پاگشا...
نگاهم فراری از تیزبینی و بی پروای یاشاری که از هیچ چیزی ابایی نداشت و باکمال وقاحت مرا دید می زد.
نمی توانستم نگاه های معنا دارش را تاب بیاورم و زیرچشمی به کیارش خانی که با اخم مشغول گفتگو با شوهرخاله اش بودانداختم.
romangram.com | @romangram_com