#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_124
لبخندلرزانی می زنم.
- سیرشدم ممنون.
از جایم بلندمی شوم که دستم رها شددو با دلی آشوب شده ظرف های کثیف را جمع کرده و داخل سینک انداختم و مشغول شست وشو شدم.
نگاهش سنگین روی تنم درگردش بود به خوبی می دانستم زیرچشمی مرا می پاید.
زن دایی ظرف هارا جمع کرد و کیارش و دایی علی هم سالن رفتند.
سعیدبشقاب کثیفش را آورد ودور لبش را هم با دستمال کاغذی پاک کرد.
- دستت طلا ارغوان جون.
لبخندی به لحن جدیدش می زنم.
- نوش جانت سعیدجان.
زن دایی چایی را دم می کند و نرم لب میزنم.
- من برم درس بخونم از صبح فقط جزوه خوندم.
سری تکان می دهد.
_ برو عزیزم بابت آش رشته هم ممنون خوشمزه بود.
- کاری نکردم.
از آشپزخانه سمت اتاقم می روم و درش را می بندم.
مشغول می شوم و نمی دانم چقد گرم درس بودم که به تلفن همرام پیامی می آید.
سریع بازش می کنم و باخواندنش لبخندعمیقی می زنم و بالشت به بغل جوابش را می دهم.
romangram.com | @romangram_com