#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_123

کیارش هنوز ایستاده بود و سعید بی حرف از جایش بلندشد و کیارش خان هم اشاره کوچکی بهم کرد ونشست.

آب سرد را برداشتم روی میز قرار دادم.

احسان: خیلی خوشمزه لیلاخانم دستون دردنکنه.

زن دایی لبخندکوچکی زد:

نوش جان ولی زحمتش رو ارغوان جان کشیدن.

نگاه احسان سمتم معطوف شد.

_ دستون دردنکنه خیلی هم جا افتاده و خوشمزه شده.

لبخندواقعی نثارش می کنم.

- نوش جان.

بشقاب را تانصفه پر می کنم کمی کشک ونعنا می ریزم و مزه اش می کنم.

دستم روی پایم قرار داده بودم که یک دفعه دستم اسیردست تنومندی شد.

نگاهم متعجب به کیارش خان که خونسرد تکیه زده بود و غذایش را می خورد کج شد.

فشاری به دستم آورد که بی حرف تقلا کردم تا آزاد شود اما سفت تر چسبید و ول کن نبود.

شرمزده بادستی لرزان قاشقم را پر می کردم و از آن می خوردم.

ناهید عقب کشید و بی حرف از آشپزخانه خارج شد.

احسان هم کمی تندتر غذایش را تمام کرد تا به ناهیدش برسد.

بشقابم که خالی شد دایی جلو آمد.

_ بریزم برات باباجان؟

romangram.com | @romangram_com