#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_122
متعجب به او که تیرنگاهم می کرد نگریستم.
- واقعا!؟
بهتون نمی خوره... نهایتا بخوره بیست هفت یاهشت.
خندید یک خنده تلخ و بی صدا.
_ بریم من گرسنمه وقت زیاده واسه بازجویی من.
کنایه ام هم به شوخی زدم.
- شماکه عجله داشتین تشریف ببرین؟
نیمه نگاهی حواله ام کرد.
_ مزه نریز که دندونام له له می زنن واسه گاز گرفتنت.
خنده ریزی می کنم و هردو سمت آشپزخانه می رویم.
دایی با ابروهای بالارفته بهم نگاهی انداخت.
_ بفرماید.
جا برای کیارش خان باز کردکه کیارش هم نگاهی به او و لیلاخانم انداخت و سپس به سعید.
میزشش نفره جا برای من نبود.
لیلاخانم رو به پسرش می گوید:
سعیدجان تومیری روی میزناهارت و بخوری؟
سعید نگاهی پرسوال به مادرش انداخت که لیلاخانم باچشم وابرو اشاره کرد بلندشود.
romangram.com | @romangram_com