#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_120
کیارش خان سری تکان می دهد.
_ بله سلام دارند خدمتون.
ساعت روی دونیم ظهر بود که ازجایم بلندشدم و سمت آشپزخانه رفته و به تعداد بشقابی گذاشتم و قابلمه هنوز داغ بود پس نیاز نبود گرمش کنم.
سریع دوبشقاب خودمان را درون قابلمه کوچکی ریختم و آب کشیدم.
یک ظرف شیشه ای متوسط هم برداشتم و داخلش را از آش رشته پر کردم و روی میز قرار دادم.
زنگ واحد آمد و احتمالا سعید است.
صدای خوش وبشی آمد و متعجب به ناهید واحسان خیره شدم که زن دایی داخل آمد و دواستکان برداشت.
_ دستت دردنکنه عزیزم واسه ناهید وبقیه هم بشقاب بزار.
چشمی می گویم و از نو بشقاب می گذارم.
از آشپزخانه خارج می شوم و همزمان با ورودم با احسان احوال پرسی می کنم.
به احترامم بلند می شود.
_ سلام ممنون از لطفتون.
لبخندمحوی می زنم و نگاهم به نگاه سرد ناهید گره می خورد.
سرم را برمی گردانم.
- ناهار آماده است دایی جان.
بزرگ تر بود و ریئس خانه.
romangram.com | @romangram_com