#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_119

زن دایی: ولش کن اینحرفا علی این بچه کوش از صبحه نمی بینم.

دایی: سعید گفت میره پیش دوستاش بازی کنه وبعدش درس.

زن دایی کلافه لب زد: سعیدهمش بیرونه نگرانشم.

تا دایی خواست لب باز کند کیارش خان سرفه مصلحتی کرد.

_ سلام.

زن دایی فوری شالش را صاف وصوف کرد و پته تپه کنان جوابش را داد.

دایی هم با ابروهای بالاپریده اول نگاهی به من بعد نگاهی به او انداخت.

_ سلام از ماست جناب کیارش عزیز خوبی؟

از این ورا؟

کیارش هم پرجذبه جواب داد:

گوشیش و ارغوان جواب نمی داد یک کار اداری باهاش داشتم که اومدم.

دایی: عجب!

خب کار اداری به کجا رسید؟

نمی توانستم لبخندم را پنهان کنم دایی رسما به او می گفت.

" خرخودتی دروغ بهتری نبودبگی!"

تعارف کردند که بشیند و کیارش خان هم بی حرف نشست.

لبم راجمع کردم و از فلکه سماورگازی آب جوش را درون قوری ریخته ام و درکنار استکان و شیرینی تازه گذاشتم و باشرم وارد پذیرایی شدم و جلوی هرکدام استکانی گذاشتم و خودمم روی تک مبل نشستم.

لیلاخانم: پدرجان خوب هستن؟

romangram.com | @romangram_com