#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_118


مردانه می خندد و دستم را می گیرد و سمت آشپزخانه پاتند می کند.

_ فکرمی کنم خیلی گرسنم شده زودباش که می تونم الان به جای آش رشته تورو اول بخورم.

چشم هایم گرد و لبم را گزیدم و باشرم همراهش شدم.

تا پشت صندلی نشست زنگ واحد به صدا درآمد.

نگاهی به ساعت مچی ام انداختم.

_ دایی ِ احتمالا از خرید اومدن.

سمت در پاتند می کنم و آرام بازش می کنم که چهره خسته دایی و لیلاخانم پیدا می شود.

- سلام خسته نباشین.

دایی لبخندنیمه بندی می زند و لپم را آرام می کشد:

قربون دخترگلم بشم که همیشه هوای باباش و داره، خانم یادبگیرچطوری میان استقبال!

اون دخترت که شوهرکرد ولی نشده یکبار بیاد بهم بگه خسته نباشی باباجون.

لیلا خانم: کم غربزن علی خوبه فقط تانصفه رفتیما.

دایی نوچی می کند و بسته های سنگین را کنار درب می گذارد.

_ خانم من از کت و کول افتادم از این به بعدهرچی خواستی بگو خودشازده اش بخره چرا من با این سنم برم دنبال این چیزا آخه؟

به هردو لبخندگرمی می زنم و وارد آشپزخانه می شوم که کیارش خان هم از جایش بلند می شود و دستی به موهایش می کشد.

دایی هنوز صدایش می آمد.

_ ببین خانم از الان طرف دامادت نگیر بابا من می مونم پیشت بعداینا که هرکدوم میرن خونه شوهر.


romangram.com | @romangram_com