#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_116


- قربان.

انگشتش جلوی لبش قرار داد.

_ هیس.



دستش داغ و نگاهش نافذ و گیرا به عمق قرنیه نگاهم دوخت.

_ می خوام شرمت و بریزم ارغوان.

لب هایم چندبار بازوبسته شد اما توان حتی کلمه ای را نداشته بودم.

سرش را دم گوشم برد و هرم گرمای نفس های سوزنده اش را آزاد کرد و تنم لرزید.

به شدت ضربان قلبم از این همه نزدیکی کوبنده به دیواره های قفسه سینم می کوبید که دستش را روی دیوار مابین خودش حائل کرد و پلکی زد.

_ خب؟

جای بلعیدن آب دهان هم نبود، کور کور التماس درعمق چشم هایم ریخته ام و به او که بانگاه دریده اش می کاوید خیره شدم.

مکثی کرد و گوشه شالم را کمی کشید که جفت دست هایم سپرشالم شد و چفتشان چسبیدم.

گوشه لبش تکانی خورد.

_ نمی فهمت ارغوان، توتموم معادلات من و بهم می زنی!

چرا اینقد فرق داری بابقیه، ها؟

فکم شروع به لرزیدن کرد و طاقت از کف داده بودم و اشک هایم یکی پس از دیگری راهش راباز کردند.

نفسش را کلافه فوت کرد که گرمیش روی پوست صورتم جانم را به یغما برد.


romangram.com | @romangram_com