#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_111

توی شمال مامانش اینا همسایمونه واسه اون کنجکاو شده که من اینجا چکار می کنم.

دستش را زیر چانه ام قفل کرد و سرم را بالا داد و نگاهش نگاه فراری ام را شکار کرد.

_ دروغ که نمی گی؟

می دونی که عاقبت دروغت واست گرون تموم میشه؟

نامحسوس پلک چشم پرید و بی اراده لب هایم تکان خورد:

به جون خودم راست میگم.

گوشه لبش بالا رفت.

_ حالا واحب نبود قسم جونت و بخوری که...

رهایم کرد و روی صندلی نشست و توی فکر فرو رفت.

دست هایم می لرزید ونگاهم دو دو می زد، قهوه دم کشیده را داخل فنجان ریخته و همراه پای سیب جلویش قرار دادم که زیرلب روبهم غریب ادامه می دهد:

از دیشب مثل مرغ سرکنده ام باورم نمیشد که اون عوضی تورو بشناسه یا باهات... ولی حالا خیالم راحته که اون عوضی فقط اسمت بخاطرهمسایه بودن بلده نه چیزدیگه ولی...

نگاهی به من ِ سر ایستاده انداخت.

- دیگه نمی زارم اسمت و به زبون نجسش بیاره.

لبخندشرمگینی زدم و دوبشقاب از آبچکان کشیدم و آب کشیده و همراه دوقاشق و لیوان آب روی میز قرار دادم.

ساعت ده دقیقه به یک ظهر بود.

آش رشته راهم زدم برای خودمان کشیدم.

کشک و پیاز داغ ونعنا داغ راهم با وسواس روی بشقابش تزیین کرده بودم و با لبخندواضحی جلویش قرار دادم.

- نوش جان.

romangram.com | @romangram_com