#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_109

پیشانیم عرق کرده بود پس پنجره آشپزخانه را تا انتها گشودم تا هوای خنک وارد شود.

ناگهان زنگ واحد زده شد.

متعجب زمزمه کردم:

یعنی ناهیداینا اینقدزود اومدن!؟

بلوز صورتی همراه دامن سفیدگلدار شیک تنم بود ومناسب.

شالم را از روی اُپن چنگ زدم و سراسیمه ازچشمی بیرون را نگریستم اما بادیدن کیارش خان جفت ابروهایم بالا پریدند و کوبش بی امان قلبم با دیدن چهره اش بی تاب و تندگشت.

آب دهانم را هیجان زده بلعیدم و درب را سریع باز کرده که کیارش نگاه اجمالی بهم کرد:

سلام!

تعارف نمی کنی؟

جلوی در را گرفته بودم که باحرفش باشرم کنار رفته و زمزمه ام آرام رسید.

- سلام خیلی خوش اومدین بفرماین.

بی حرف داخل آمد و روی تنها کاناپه جلوی تلویزیون نشست.

سکوتش بی اندازه مشکوک بود.

سرم پایین بود و داخل آشپزخانه شده تا قهوه ای برایش آماده کنم که صدایش ازپشت سرم آمد.

_ دایت خونه است؟

هینی کشیده و باچشم های گردشده به او که با ابروی بالاپریده خیره ام بود نگریستم.

- اع آقای نیکزاد لطفا؟

نخیر نیستند رفتند خرید.

romangram.com | @romangram_com