#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_107

لبخندمحوی روی لبم آمد و سرم را بالا گرفتم:

نظرتون چیه آش رشته براتون بار بزارم؟

لیلاخانم چشمکی زد: پس دست خودت و می بوسه چون من زیاد خوب بلدنیستم.

دایی: اون که تعارفه ولی اگه ارغوان جان زحمت بکشه عالیه.

زن دایی دستی به چانه اش کشید:

پس ما یک سربریم بازار تا برای امشب یک کادو خوب برای خانواده دامامون بخریم باشه ارغوان جان؟

سری تکان می دهم.

- باشه می تونین برین من بیکارم.

سرم را اطراف چرخاندم.

- پس ناهید کو؟

دایی خندید ودستی به شانه خانمش انداخت:

صبح زود احسان اومد دنبالش و باهم رفتند بیرون، فکرنکنم ناهار بیان ما نهایت تا دو اینا خودمون رو می رسونیم.

چشم هایم رو می بندم.

- لوبیا ونخود داخل فریزر دارین؟

سبزی آش و کشک چی؟

لیلا موقع خروج آشپزخانه جوابم را داد: همه چی هست یک ماه پیش می خواستم واستون بپزم که قسمت توشد.

بیاعلی دیگه؟

دایی: اومدم.

romangram.com | @romangram_com