#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_104


قطعنا صبح شنبه سروته قضیه را در می آورد و من بی نهایت از گفتن گذشته ها بیمناکم.

موقع اتمام جشن که تمام شد نفس راحتی از درون فرستادم که از دستش خلاص می شوم اما این تازه اول ماجراها بود و...



حتی سرسری با خانواده نیکزاد خداحافظی کرده بودم حتی نگاه به اخم های غضبناک کیارش خان هم نکرده وسوار اتومبیل دایی شدم و شیشه هارا بالا فرستادم.

تا موقع رسیدن به اتاق وقفل کردنش از ته دل خداروشکری کردم و لباس هایم را درآورده و داخل حمام شدم...

نم موهایم را گرفته بودم و باوضو سجاده را پهن کردم و نمازشب را ادا کردم.

خواب از چشم هایم فراری شده بود و نفس هم گاهی تند و گاهی آرام از قفسه سینم می دمید و نگاهم که به ساعت مچی ام خورد جاخورده به عقربه پنج سحر زل زدم که چطور اذان را نشنیده بودم؟

اقامه را به جا آورده و...



_ ارغوان؟

بیدارشو دخترجان!

ارغوان!؟

باصدای زن دایی لای چشم هام باز کردم و متعجب زل زدم به او که کلید یدک را نشانم داد.

_ جواب ندادی نگران شدم برای همین ازکلید زاپاس استفاده کردم... ارغوان خوبی؟

صدایم خشدار و خواب آلود آمد.

- سلام آره خوبم... چیزی شده اومدین اتاق؟

دستی به پیشانی اش کشید و زمزمه کرد:


romangram.com | @romangram_com