#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_103

- سلام و خوشحالم از دیدنتون پدرجان.

این بار لبخندمحوی تحویلم می دهد.

_ علیک سلام باباجان، منم همینطور ان شاالله زنده باشی.

سری تکان می دهم.

- متشکرم لطف دارین.

دایی سرفه ای می کند و از جایش بلند می شود.

_ به به داماد عزیز هم که اومدن جناب نیکزاد عزیز؟

سرم پایین بود و آنها مشغول احوال پرسی بودنداما باشنیدن صدای کابوس های شبانه ام جاخورده سرم اتوماتیک وار بالارفت.

بله خودش بود با آن چهره نقاب مانندتظاهر وریا.

نفسم بندشده بود و رنگم به سفیدی می زد از ترس نسبت به او.

خواهر کیارش کتی از بازویش آویزان بود و اورا ول نمی کرد.

باورم نمیشد چرا بین این همه آدم این بشرالخلقه باید سوهان روحم شود.

نگاهش که بهم معطوف شد بلاجبار به احترام کتی ازجایم بلند می شوم و سلام می کنم اما نگاه شکاری و خبیثش موقع جواب دادن سلام مشخص بود واضح.

در عمق چشم هایش شرارت و کینه یافت می شد و من از آن برق نگاه می ترسیدم و باور داشتم خانه خرابکن های قهاری هست و مرا به مرز جنون و یغما می برد.





تا آخرشب از کنار دایی و زن دایی تکون نخورده بودم تا مراناگهان غافلگیرنکند.

نگاهش سنگین بود، کیارش با همه تیزبینی اش متوجه اوضاع حاد شده بود و اخم هایش درهم بود.

romangram.com | @romangram_com