#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_102
لطفا جناب نیک زاد.
پوف کلافه ای کشید و از گوشه آستین لباسم را کشید و همزمان آرام غرید:
از دست تو آخرمن سکته می کنم ارغوان!
اومده بودم تورو ببرم پیش بابام و باهاشون آشنات کنم مگه می ذاری.
یک دفعه خشک می شوم و من من کنان می پرسم:
من و برای چی ببری؟
دستی به موهایش کشید: اذیت نکن ارغوان بخدا جاش نیست.
لبم را گزیدم وسکوت پیشه می کنم و سربه زیر شانه به شانه اش می شوم البته با استرس و دلهره.
نگاهم به مرد مسنی که موهای جوگندمی و محاسن کم.
نگاهش جدی و پرابهت در نظرم آمد که کیارش خان این بار با احتیاط دستش را پشت کمر به طوری که لمس نشود می گذارد و مشغول خوش وبش با دایی می شود.
نگاهی به من ِ کنجکاو می اندازد و روبه پدرش می گوید:
ایشون ارغوان یکتا هستن منشی من وخواهر زاده آقای کیهانی عزیز.
دایی علی لبخندی می زند و دستم را می گیرد و کنارخودش می نشاند و ادامه می دهد:
البته دانشجو هستند و برای تحصیل اومدن دخترگلم.
لبخندتشکرآمیزی می زنم که رو به آقای نیک زاد بزرگ عرض ادب می کنم.
romangram.com | @romangram_com