#جورچین_پارت_98

- حق بیرون رفتن از شهر نداری، بچه ها چند دقیقه میان دنبالت تا ازتون چندتای سوال کنن، بهتره همین جا باشی تا برم وبیام.

دست های کوروش لای جیب شلوارش فرو می روند و داخل مشت می شوند، با خونسردی و ریلکس پلک روی هم می گذارد:

- البته، همین جام.

افسر خوبه ای زمزمه کرده و عقب گرد می کند سریع تمام جزیات شنیده را به همکار اطلاعاتش بازگو کرده و تمام سوابق مجیدعلیزاده را درخواست می کند...

این بار هر سه نفر نفس آسوده ای رها می‌کنند البته با دلهره وتردید!

محمدجوادی همان افسرآگاهی، بعد از یک ساعت رانندن به محل موردنظر می رسد. کلافه از سرما آبان ماه و بارش یک باره باران، کلاه‌ش را به سر کرده پیاده می شود. سریع دزدگیر را زده باقدم های بلند وشتاب زده خود را به چادر سیرک شهر می رساند.

تا که داخل می رود، مسئول با لبخندتصنعی اشاره ای به فضای بهم ریخته وتعمیرات دکور روی سِن را کرده و لب باز می کند:

- سلام عرض شد باعرض پوزش امشب برنامه ای برای تماشا نیست چون تعمیرات داریم پس الان تشریف تون ببرید ولی آخرهفته حتما پذیرای وجودشما هستیم.

جوادی نگاه جدی و لحن محکمی بی توجه به شنیدهایش می پرسد:

- مجید علیزاده این جا کار می کنه؟

دهان مرد باتعجب از سردی وخشکی جوادی باز می ماند.

- بله داریم... ولی چکارش دارین؟

جوادی گره ای بین ابروان متوسط سیاه‌ش می کشاند. کارت شناسنایی اش از لای کیف‌ش بیرون کشیده وباجدیت می افزاید:

- چندسوال از آقای علیزاده داشتم.

مرد که لباس شخصی جوادی را می نگرد دو به شک سری تکان داده و عقب گرد می کند اما هنوز دو گام نرفته سری به عقب می چرخاند:

- لطفا باهام بیاین چون مجید از بالای نردبون افتاده وسروصورت‌ش کبود شده وپاشم مو برداشته نمی تونه درست راه بره!


romangram.com | @romangram_com