#جنون_انتقام_پارت_99
سامیار:پس حقیقت داره....عکسا اصله....(عربده زد)حقیقته.....هرزه....با کی بودی....باکییییییییی
موهامودوردستش پیچید.....ازدردلبم روبه دندون گرفتموهردودستم روروی سرم گذاشتم....محکم کشیدم پایین تخت...باضرب افتادم زانوهام ازدرد ذوق ذوق
میکرد....موهاموبه طرؾ بالاکشیدباتمام درد زانومجبورشدم روی پاهام بایستم تاازکشیدن موهام جلوگیری کنم اما بازهم دردش فرقی نکرد....روی صورتم خم
شدوفریادزد
سامیار:انقدرتوفشاربودی چرانیومدی توتخت خودم که محرمت بودم...حروم بهت بهترمیسازه نه...
_سامیار.....من....من نمـ...................باضربه ای که باپشت دست تودهنم زد نتونستم ادامه بدم....توی دهنم شوری خون رواحساس کردم....هنوزازشک تودهنی بیرون نیومده بودم که دوتاکشیده پشت
هم روی صورتم نشست...گرمی خون روی صورتم احساس کردم....هنوزموهام تودستش بودومیکشید....بادست آزادش گردنمو گرفت ومحکم فشارداد...
سامیار:میکشمت....حیؾ نفس بکشی وهواروکثیؾ کنی....میکشمت....بایدبمیری....
داشتم خفه میشدم...برای کمی هوا که به ریه هام برسه بال بال میزدم...باهردودست مچ دستش که زیر گلوم بودوگرفتم...چشمام داشت بسته میشد...یک دفعه
دستش رو برداشت ومحکم پرتم کرد....باکمر به دیوارخوردم وروی زمین افتادم...باولع هواروواردریه هام میکردم...از کمبودهوا به سرفه افتادم....هردو
دستموروی گردنم گذاشته بودم....سرم رو بالا آوردم وبه سامیارنگاه کردم....داشت کمرشو باز میکردباوحشت بهش نگاه کردم...کمرشو درآوردو یک
دوردوردستش پیچید...بالابردومحکم روی پشتم فرود آورد....دردش تا مؽز استخونم رسید...دیگه نتونستم تحمل کنم....ازدردجیػ کشیدم انقدر بلندکه گلوم به
سوزش افتاد...سامیاردوباره کمربندروبالابردوفرودآورد...دوباره جیػ کشیدم که دربه شدت باز شدو به دیوار خورد...دایی باموهای بهم ریخته وچشمایی که
ازخواب قرمزبودوازتعجب گردشده بودتوی چارچوب درایستاده بود...باصدایی که ازخواب بم شده بود فریاد زد:چکارمیکنی پسره دیونه....من کی به تو دست
بلند کردن روی زن رو یاد دادم...
سامیاربه طرؾ تخت رفت وپاکت عکس هاروبرداشت وبه طرؾ دایی رفت ومحکم پاکت رو کوبید تو سینش.
سامیار:بیا....ببین از کی دفاع میکنی...این هرزه حکمش مرگه....من دارم کمکش میکنم....
romangram.com | @romangram_com