#جنون_انتقام_پارت_100

دایی عکس ها رو بیرون کشیدونگاهی بهشون انداخت....عکسهاروتوی دستش فشردوچشماش روبادردبست.... نفس عمیقی کشیدو با چشمهای پرؼم بهم نگاه

کرد....آروم آروم اومد بطرفم وجلوی من روی زمین زانو زد.... چشم ازم برنمیداشت....من روبروی دایی روی زمین نیم خیز بودم وکؾ دستاموروی زمین

گذاشته بودم تا بدنم رو نگه دارم سرم هم پایین انداخته بودم وهق هقی که حالابی صداشده بوداجازه نفس کشیدن بهم نمیداد... دایی دست زیر چونم گذاشت وسرم

روبالا آورد...باچشمای اشکیم نگاهش کردموآروم لب زدم:بی گناهم.... دایی همینطور که به من نگاه میکردفریادزد:سامیاربرو بیرون میخوام باآرام تنها صحبت

کنم....

سامیار:صحبت؟؟؟صحبت!!!!پدرچی میگی؟؟؟اون خیانت کرده.....میفهمید....(عربده زد)خیانت....

دایی:گفتم برو بیرون....(بافریادگفت)حالا

سامیارخنده ی هیستریکی کردو گفت:بسیارخوب....شماصحبت کن....من اقدام میکنم.....طلاق...تمام وازاتاق بیرون رفت ودراتاق رو چنان محکم بهم کوبیدکه

اینبار قسم میخورم لولاهای درازجادراومد....بعدازکمی صدای درخونه نشون ازبیرون رفتن سامیارمیداد....دایی همچنان به چشمام زل زده بودومن شرمنده

سعی میکردم به جایی جزچشماش نگاه کنم....دایی آروم دست دورکمرم انداخت وبادست دیگه بازوم روگرفت وکمک کردتا روی تخت بشینم خودش هم کنارم

نشست....سرم روپایین انداختم واشک روی گونم روشستشو میداد....دایی لب بازکرد:آرام....گریه نکن....توضیح بده...این عکسها....نزارباورام ازهم

بپاشه...توضیح بده.

دیگه کم آوردم...دوست داشتم بگم....نبود پری وحرفهای تلمبارشدم داشت خفم میکرد....زبونم روروی لبهام کشیدم وشروع کردم برای دایی به تعریؾ

کردن.....ازشب عقدم وحرفها سامیارگفتم....ازدوری کردناش گفتم...ازدلم که شکست گفتم....ازمهمونی نازی...ازمردمجهول وعجیب...ازنوشیدنی

اشتباهی...ازحالی که نمیدونستم چیه وسایه ای که میدیدم.....از خواب وبیداریم....ازبدبختی ناخواسته وعذاب دیشب تاحالا....دیگه گریه نمیکردم زارمیزدم

وخودم رومیزدم ودادمیکشیدم...

_دیدی دایی...دیدی شرمنده روح مامان وبابا شدم....دیدی نفهمیده عشقم رو از دست دادم...من بدون سامیار میمیرم....میمیرم....این آخرین چیزی بود که گفتم


romangram.com | @romangram_com