#جنون_انتقام_پارت_101
با
وبعدسیاهی مطلق....خدایا..مردم....مردن به همین آسونیه..یعنی راحت شدم.... نوازشی چشمام روبه زوربازکردم.....اه...اه...هنوز که زندم...نه مثل اینکه
این عذاب حالا حالاها ادامه داره .....خدایا....خدا کمکم کن...بسمه...بسه..دیگه نمیکشم....بسه...
به اطراؾ نگاه کردم وازدیدن دکتر تارا کنارم متعجب پرسیدم:شما.....اینجا...
دکترتارالبخند کم جونی زد:سهیل خبرم کرد.....منم اومدم....هم برای معاینه وهم معالجت....
باکلمه معاینه اشکام سرازیر شد...دکترتارادستی روی صورتم کشیدواشکامو پاک کردوبی مقدمه گفت :نمیشه ترمیم کردکامل ازبین رفته اما بازم میشه جوری
دیگه درستش کرد.....به هق هق افتادم.....دکترتارا با دلسوزی دستم روتودستش گرفت وگفت:ؼصه نخوردرست میشه...داییت داره با آرش صحبت
میکنه...اون وکیل باهوش وزرنگیه...گاهی فکرمیکنم باید کاراگاه میشد...موروازماست میکشه مطمئن باش پیداش میکنه...باؼصه گفتم:پیداش هم بکنه فایده ای نداره...من عشقم رو ازدست دادم...پیداشدن یانشدنش چه دردی از من دوا میکنه...دکترتاراازجاش بلند شدو گفت ناامیدنباش
خدابزرگه....امیدت رو از دست نده...ازاتاق بیرون رفت... توی تخت نشستم وسرم روبه تاج تخت تکیه دادم...چشمامو بستم وسعی کردم چیزی از صورت
سایه اون شب به یاد بیارم....اما نمی شد...توی ذهنم هیچی نبود...هیچی...باصدای در چشمام رو بازکردم...
-بفرمایید...
دایی داخل شدوکنارم لب تخت نشست:خوب گوش کن آرام جان....من برای افتتاح بیمارستان جدیدباشرکام باید به مدت دوماه برم فرانسه....برای آخرهفته بلیطم
رو اوکی کردن...دست من نیست که لؽو کنم...مجبورم که برم....رحیم بهوش اومده امادست وپاش توگچه ونیاز به مراقبت داره چون آرزو به تنهایی از پس
کارهای رحیم برنمیادآرش میخواد بفرستشون شمال پیش خواهررحیم ،تاوقتی که خوب بشه اونجان... پس توتوی این مدت تنها میمونی واین درست
نیست...باسامیار صحبت کردم که این دو ماه توروبه عنوان یک هم خونه کنار خودش قبول کنه تامن برگردمویک تصمیم عاقلانه بگیریم....ازآرش هم
تقاضاکردم مخفیانه دنبال ماجراباشه وتحقیق کنه تا حقیقت روشن بشه...نمی خوام کسی درجریان این تحقیق باشه حتی سامیار...این موضوع بین من
وتووآرشه....اگه طرؾ پیدا بشه بی گناهی تو هم ثابت میشه اون موقع سامیارهم کوتاه میاد من مطمئنم....تواین مدت تو هم سعی کن یک جوری بکشیش سمت
romangram.com | @romangram_com