#جنون_انتقام_پارت_98
اومد...ظهربود....فکرکنم دایی خوابیده چون هیچ صدایی ازبیرون نمیومد...هنوز تو تختم بودم...دلم داشت از گرسنگی ضعؾ میرفت...ولی اصلا دل ودماغ
ؼذادرست کردن نداشتم....احساس میکردم یک تریلی ازروبدنم رد شده...ازتومیسوختم وازبیرون یخ بودم....بااینکه راه حل پیداکرده بودم اما خودم روکه نمی
تونستم گول بزنم...چیزی رو ازدست دادم که همه داراییم بود...همه حیثیتم...هرکاری هم میکردم بازم پیش خودم ووجدانم سرافکنده بودم....شکمم ازگرسنگی
به سرو صدا افتاد.....حوصله اینکه چیزی درست کنم نداشتم ....کاش دایی بیدارمیشدوازبیرون ؼذاسفارش میداد....اوؾ دارم میمیرم از گرسنگی....فرداسامیار
برمیگرده باید خودم رو جمع وجور کنم تا چیزی نفهمه....نمیزارم بوببره....نمیخوام بی آبرو بشم...بعد میگردم دنبال اون شخص وخودم ازش انتقام
میگیرم....مرتیکه فرصت طلب...به ساعت نگاه کردم حوالی2بود...باید بلند شم وکمی به خودم برسم وازاین وضع دربیام گریه دیگه بسه....همین که
پتوروازرو خودم کنارزدم صدایی به گوشم رسید...توتخت نیم خیز شدم وگوشاموتیزکردم...صدا صدای سامیار بودکه بلندترازحدمعمول داشت صدام
میکرد...این امکان نداره.....سامیارفردامیاد....اما وقتی صداش روازپشت درشنیدم که باعصبانیت داشت صدام میکرد باورم شدخودشه ویک اتفاق شوم
درراهه....درباصدای وحشتناکی باز شد...داخل شدودرومحکم بست، چنان درروبهم کوبید که یک لحظه فکرکردم درازجاش دراومد......بادوگام بلندخودش رو
به تخت رسوند....وایییییی....واییییییی....خدایا این چه قیافه ای این داره....ازشدت عصبانیت صورتش قرمز شده بود....چشماش دریای خون بود.....رگ گردن
وپیشونیش بیرون زده بود......قفسه سینش به شدت بالاوپایین میرفت....آب دهنم رو باسروصداقورت دادم...به دستاش نگاه کردم...یک دستشومشت کرده
بودوتو یک دست دیگش یک پاکت بود....پاکت وبالاآوردومحکم کوبیدتوصورتم...انقدرمحکم که جای پاکت روی صورتم سوزسوزمیکردبی شک جاش
خراشیده شده ....دستم روروی صورتم گذاشتم وآخی زیرلب گفتم...
سامیار:اینا چیه؟؟؟؟آرام چکارکردی؟؟؟نابودت میکنم.....زنده نمیزارمت...آرام میکشمت....
جمله آخروچنان دادکشید که ناخودآگاه شونه هام بالا پریدو دستموروی گوشام گذاشتم....باترس ووحشت ودستای لرزون پاکت روباز کردم....امکان
نداره.....دروؼه....خدایا منو بکش.....دیگه تمومه...این ضربه آخره...توی پاکت چند عکس ازدیشب بود....من....برهنه....روی تخت.....بدن کبود....لکه های
خون لعنتی... اشک مثل رودخونه روی صورتم رون شد....هیچی نداشتم بگم...مگه حرفی برای گفتن مونده ....
romangram.com | @romangram_com