#جنون_انتقام_پارت_97
.....جلوی آینه ایستادم وبه خودم نگاه کردم...خدای من....این چه شکلیه......کنارلبم ورم کرده بودودورگردن وسرشونه هام کبودوسیاه شده بود....بادست محکمزدم رو پیشونیم...خدایا اینا چیه؟؟؟؟کی اینطوری شده؟؟؟؟ای وای.....ای وای.....حالا اینا رو چه کنم؟؟؟؟به طرؾ کمد یورش بردم ودرش روباز کردم....یک
بلوزه سفیدیقه سه سانتی باآستینهای بلند پوشیدم.....یک سارافون لی هم روش پوشیدم بایک ساپورت سفید....کمی آب موهام رو با حوله دستی گرفتم وشونشون
زدم...موبایلم روبرداشتم وتلفن خونه رو ازحالت دایورت درآوردم...ملافه روازکیفم بیرون کشیدم وبه سرعت به آشپزخونه رفتم وکبریت روبرداشتم وبااشک
وآه به حیاط رفتم وملافه روآتیش زدم تا مدرک بدبختیم ازبین بره...باگریه به سوختنش نگاه کردم ووقتی خاموش شدکمی خاک روش ریختم تاآثارش ازبین بره
وبه اتاقم برگشتم...تمام تنم میلرزیددوتاژلوفن خوردم ورفتم تو تخت وپتوروتاروی گردنم کشیدم...خوابم نمیبردوذهنم درگیر اتفاقات افتاده بود...مدام اشک
ازچشمام سرازیر می شد....به ساعت نگاه کردم...ساعت4صبح بود....دوست نداشتم صبح بشه...دلم تاریکی میخواست....جدایی از سامیار برام مثل چشیدن
زهر هلاهل بود....نمی دونستم تا این حد بهش علاقه دارم اما حالا که مطمئن بودم با فهمیدن این موضوع منو کنار میزاره نمیخواستم از دستش بدم.....مدام
خودم رو سرزنش میکردم...کاش بی خبر نمیرفتم وبه دایی یا سامیارمیگفتم تا جلوم روبگیرن...یانمیزاشتن برم یا یکی باهام میومد....انقدرفکرکردم ونالیدم تاکم
کم مسکن اثر کردوخوابم برد.....
************************************************************************************
با صدای در خونه چشمام رو باز کردم.....حس اینکه از جام تکون بخورم رو نداشتم....چنددقیقه بعد صدای پاوبعد هم چند ضربه ای که به در اتاق زده
شد....حتی نمی تونستم جواب بدم....دوباره چند ضربه به درواینبار صدای دایی:آرام....آرام خانم.....خوابی...عزیز دایی....خوابی؟؟؟
صدای باز شدن دراومدوگامهایی که دایی آروم بر می داشت تا من بیدار نشم...چشماموبستم تا نفهمه بیدارم....کنارتختم ایستاد...دستی روی موهام کشیدوسرم
روبوسیدورفت...باصدای بسته شدن درچشماموبازکردم....اشک بی امان روی صورتم میریخت.....اگه دایی بفهمه چکارکردم بازم همینطورباهام رفتار
میکنه؟؟؟ای خدا چقدر بدبختم وتازه ازاین به بعد بدبختیم شروع میشه...خودم کردم...با بی حواسیم بالجبازیم....چند ساعتی میشه که رو تخت دراز
کشیدموفکرمیکنم اما ناامیدترازقبل اشکم میریزه....هرطوری که فکر میکنم آخرش میشه جدایی واین منو دیونه میکنه....کاش هیچ وقت رازم فاش نشه....اصلا
به هیچ کس نمیگم....میگردم دنبال یک دکترخوب وترمیم میکنم....کمی شانس بیارم نمی فهمن....باید سعیم رو بکنم... ازفکرم لبخندرولبم
romangram.com | @romangram_com