#جنون_انتقام_پارت_95
آروم به طرؾ کلید رفتم...بااحتیاط خم شدم وازروی زمین برداشتمش....به طرؾ دررفتم وکلیدوتوی قفل چرخوندم....دربازشدومن ازاون اتاق شوم بیرون
اومدم.....آهسته راه میرفتم میترسیدم دوباره دل وکمرم درد بگیره..ازپله هاپایین اومدم همه داشتن میرقصیدن وچراغ ها خاموش بودوفقط نورهای رنگی
فضاروروشن میکردازساختمون خارج شدم....توباغ هم عده ای زیرآلاچیق ها توبؽل هم بودن...هیچ کدوم حال طبیعی نداشتن....جلوی دررسیدم...چشمم به
نازی ویاشارافتادکه داشتن ؼذاروتحویل میگرفتن وبا خدمتکاراصحبت میکردن....نازی تا منو دید به طرفم اومد....باتعجب نگام کردوپرسید.
نازی:آرام تونرفته بودی؟؟؟پس کجا بودی دختریهوؼیبت زد؟؟؟چرااین ریختی شدی؟؟؟لبت چی شده؟؟؟چشمات چراانقدرقرمزه؟؟؟ببینمت....تو...توگریه
کردی؟؟؟چی شده؟؟؟؟آراممممممممم؟؟
چی باید جواب میدادم وقتی خودم هم هنوز نمی دونستم تو این چندساعت چی بسرم اومده.....بؽض به گلوم چنگ میزد....اشک پشت پلکم بود وپلک زدنی کافی
بود تااشکم بریزه....بزور لب زدم.
_حالم بد بود بالاتواتاق خوابیدم...اما....امابهترنشدم میخوام برم خونه....
نازی:ولی شام نخوردی....شاید از گرسنگیه....شام بخوری بهتر میشی...
سری تکون دادم:نه...نه....میخوام برم گرسنه نیستم.....حالم اصلا خوب نیست....
واقعا حالم خراب بود....نمیتونستم روپاهام وایستم داشتم سقوط میکردم که پری محکم تو بؽل گرفتم وبلند یاشارو صدازد....یاشارباسرعت به طرؾ مااومدووقتی
منو تواون حال دیدباتعجب پرسید.
یاشار:نازی...چی شده؟؟آرام....آرام خانم!!!!توکه خوب بودی چی شدی؟؟؟
نازی:اه...یاشار بیا کمک الان دوتایی میوفتیم روزمین...میبینی حالش خوب نیست کمک کن ببریمش توی ماشین ببرمش خونه...
یاشار:به نظرم بهتره ببریش درمانگاهی،بیمارستانی چیزی...اوضاش خیلی خرابه....
درحالی که یاشار یک طرفم رودربرداشت ونازی طرؾ دیگه به سمت ماشین میبردنم.....بی رمق چشمام روبازکردم وگفتم ...نه...نازی جان ببرم خونه آرزو
romangram.com | @romangram_com