#جنون_انتقام_پارت_94

میکرد....گرم میشدم...آتش میگرفتم....صدای ناله ای توی گوشم اکو میشد .......اما درک نمیکردم چیه؟؟؟مؽزم هنگ کرده بود....مثل آدمی که توی خلع

باشه.....مؽزم دستور نمیداد...هیچی از موقعیتم درک نمیکردم........ چیزهایی رومات وکم جون میدیدم وبی اراده کارهایی میکردم که نمیفهمیدم.....صدای جیػ

های گوش خراشی توی سرم بود اما نمی فهمیدم ازکجاست... بادردی که به یک باره توی تنم پیچیدچشمام بسته شد وتاریکی مطلق......

باسردرد شدیدی چشمام روبازکردم....دستموروی پیشونیم کشیدم.......کمی طول کشید تا موقعیتمودرک کنم.... روی تخت بودم تویک اتاق نا شناس ؟؟؟؟به

سرعت از جام بلند شدم که دردبدی توی کمرم وزیردلم پیچید.....انقدردردش زیادبودکه ناخودآگاه جیػ کشیدم.....صدای بلندآهنگ مثل طبل توسرم

میکوبید.....ازوضع خودم شوکه شدم...برهنه بودم وروی بدنم آثارکبودی بود......یادم اومد....من نوشیدنی خوردم...اومدم بالاواون سایه....ازچیزی که توذهنم

بودلرزشدیدی تو تنم افتاد خدایا....نه امکان نداره.....لکه های خون روی روتختی روایت وحشتناکی ازلحظه های بیخبریم میکرد... نه این حقیقت

نداره...خدایا...خدایا...من شوهردارم.....ازترس ووحشت جیػ کشیدم....دروؼه....دروؼه....نگاه لرزونم رو به اتاق انداختم...هرتیکه لباسم یکجا افتاده

بود...چشمام پروخالی میشد...اشک امانم نمیداد.... باورش برام سخت بود...سرم سنگین بود...حس آدمی روداشتم که درحال سقوط ازبلندیه....ازتخت پایین

اومدم...تند تندوهیستریکی بادستای لرزون لباسام رو پوشیدم...باید میرفتم...بایدفرارمیکردم....ازاین اتاق شوم...ازاین خونه ی وحشت....کمرم ودلم عجیب

دردمیکردانقدرکه گاهی توانم رومیبریدوروی زمین مینشستم اما دوباره بلند میشدم ولباسام رویکی یکی میپوشیدم....پالتوم روازکمد بیرون کشیدموپوشیدم....شالم

روهم سرم انداختم...هزاربارلباسام ازدستم افتادودوباره برداشتم تعادل نداشتم هنوزشوک بودم....گوشیم روی تخت کنارمتکا بودبرداشتم وتوی کیفم

انداختم......همزمان که کارهام روانجام میدادم اشکهام هم روی صورتم رون بود....اصلا مگه میشه اشک نریخت....بایدازگریه کوربشم....خدایا...من خیانت

کردم...به شوهرم...به روح باباومامان....به دایی مهربونم....دادزدم خداااااااا.....ملحفه روی تخت رو جمع کردم تاکردم وبزورتوی کیفم جادادم...به طرؾ

دررفتم ودستگیره روپایین دادم...درقفل بود....آه ازنهادم دراومد....بامشتهای بی جون به درکوبیدم وسرم رو روی در گذاشتموزمزمه کردم

خدایا.....هستی...پشت به درکردموبهش تکیه زدم دیگه توان ایستادن نداشتم...سرخوردم وروی زمین نشستم ،چشمام بستم وفریادزدم:خدااااا...منوببین....انقدر

صدای آهنگ بلندبودکه صدام به اونوردرنمیرسیدچه برسه به خدا...... به ساعت نگاه کردم 11:30بود............وای خدا کمکم کن....کمکم کن....همین موقعچشمم به کلیدی افتادکه کنار پایه تخت افتاده بود....باعجله از جام بلندشدم....چنان کمرم تیر کشیدکه لحظه ای نفسم قطع شد...چند تا نفس عمیق کشیدم وآروم


romangram.com | @romangram_com