#جنون_انتقام_پارت_87

دایی:عزیزم....گفتم بیدارت کنم اماسامیارگفت توخسته ای وخوابی اونم که دوروزه برمیگرده....نمیخواست اذیتت کنه..معلومه خیلی دوستت داره شیطونک....

بعدباصدای بلند خندید...پوزخندی به خوش باوریهای دایی زدم وازروی تخت بلند شدم وبطرؾ سرویس رفتم دایی همونطورکه داشت بیرون میرفت گفت

سرمیز منتظرتم...سری براش تکون دادم وداخل سرویس رفتم وآبی به دست وصورتم زدم.....ازدستشویی بیرون اومدم وجلوی اینه ایستادم...موهام روشونه

زدم.....دستی به لباسم کشیدم وبه طرؾ آشپزخونه رفتم.....این مدتی که به سامیارمحرم شدم دیگه شال نمیندازم ولباسام هم بازترمیپوشم...بیشترتاپ وشلوارک

میپوشم....بااین حال بازم به چشم سامیارنمیام...شایداگرمرد دیگه ای بودعکس العملی نشون میداد...کم کم دارم به سامیارشک میکنم...شاید مشکل داره؟؟؟

همینطورتوفکربودم که باصدای دایی شونه هام بالا پرید...

دایی:آراممممممم؟؟؟خوبی؟؟؟چرازل زدی به میز؟؟؟چراهرچی صدات میکنم جواب نمیدی؟؟؟

باخنده گفتم:ببخشید.......عاشقی دیگه.......

دایی باصدای بلندخندیدومنوآرزوهم ازخنده دایی خندیدیم...پشت میز نشستم...آرزوبرام چایی ریخت وگذاشت جلوم....بعدخودش هم نشست ومشؽول خوردن

صبحانه شد....بعداز صبحانه دایی به پذیرایی رفت تاتلویزیون ببینه...منوآرزوهم باهم توآشپزخونه مشؽول نظافت وتهیه نهاربودیم....همینطورکه سرمیزسبزی

پاک میکردم برای قرمه سبزی ازآرزوپرسیدم:آرزو خبری ازرحیم آقا نیست چندروزه خونه نمیبینمش؟؟؟

آرزو:آره عزیزم...نیستش....آخرهای زمستونه...بایدزمین ها روبرای کشت آماده کنن...به باغ ها هم باید رسیدگی بشه تابرای بهارآماده بشن....صبح زود میره

وسرشب خسته میادومیخوابه...آقاتمام زمینها وباغ هاشون روبه رحیم سپرده...انصافن اون هم کوتاهی نمیکنه.....

گوشه لبم رو به دندون کشیدم وبعدازکمی روبه آرزو گفتم:مردپرتلاشیه...ازپشتکارش خوشم میاد....

آرزوباتکان دادن سرتاییدکردوسبزی هاروبردبشوره....من هم دستاموشستم ودوتا چایی برای خودم ودایی ریختم...یک پیش دستی میوه کنارسینی گذاشتم وبه

طرؾ پذیرایی رفتم....کناردایی نشستم...دایی بادیدنم لبخندی زدودستش رودورشونه هام حلقه کردومنوتوی اؼوشش فشردوگفت:به به...این چایی خوردن

داره...چاییه آرام نشان...ازحرؾ دایی خنده روی لبام نشست...دایی چاییش رومینوشیدوتلوزیون تماشا میکرد...من هم مشؽول پوست گرفتن سیب قرمزبزرگی


romangram.com | @romangram_com