#جنون_انتقام_پارت_86

مشکلی برام پیش نیاد...انقدر فکر کردم نفهمیدم کی خوابم برد....

**********************************************************************************

دوروزمثل بادگذشت وامروزروزی که سامیارداره میره کرج...من تواتاقم بیداربودم وصداشون رو میشنیدم.... اما میلی به بیرون رفتن نداشتم برای همین

ازتوی تخت بیرون نیومدم...صدای صحبت دایی وسامیارمیومد گوش تیز کردم تا بشنوم چی میگن....

دایی:سامیارجان...داری میری؟؟؟؟ازآرام خداحافظی نمیکنی؟؟؟بعددلخورمیشه...سامیار:خوابه...دلم نیومد بیدارش کنم...بعدباهاش تماس می گیرم....

دایی:باشه...به سلامت مراقب به خودت باش....

سامیار:خداحافظ پدر...خداحافظ آرزو ...

آرزو:خداحافظ مادر....خداپشت وپناهت پسرم...

ازتوی تخت بلند شدم وکنار پنجره رفتم وگوشه پرده روآروم کنار زدم...سامیارو دیدم که سوار سانتافه سفیدش شدوبعد ازخونه بیرون زد....بارفتنش دلم

گرفت...بؽض توگلوم نشست..درست ازهم جدا بودیم اما همین که هرصبح وشب می دیدمش برام کافی بود...اما حالا... دوروزه باید تحمل کنم....نمی دونم من

که انقدر دوستش دارم چرا نسبت بهش بی تفاوت بودم...وقتی برگرده روشم روعوض میکنم وکاری میکنم که بیشترازمن عاشق بشه.. باصدای درازفکربیرون

اومدم وبه سرعت پریدم توی تختم وپتوروکشیدم تازیرگردنم وخودم روبه خواب زدم.. با،بالاپایین شدن تخت فهمیدم کسی لب تخت نشست...صدام زد...

دایی:آرام...عزیزدلم...نفس دایی...نمیخوای بیدارشی....پاشوباهم صبحونه بخوریم....

نوازش گونه دست روی موهام میکشیدو این به من حس آرامش میداد...ازمحبتهای دایی یک حس خوبی پیدامیکردم....چشمام روبازکردم وبه صورت شاددایی

نگاه کردم...دایی لبخندی بهم زدو گفت:صبح قشنگت بخیر عزیزم...پاشوتنبل خانم...شوهرت رفت وتو هنوزتوعالم خوابی....

بایدوانمودمیکردم که ناراحتم...برای همین اخمام رو تو هم کشیدم ولبهام روجلودادم وبالحن دلخوری گفتم...

_اااا....دایی...چرابیدارم نکرد...بدون خداحافظی ازمن رفت....آخه چطوردلش اومد؟؟؟


romangram.com | @romangram_com