#جنون_انتقام_پارت_85
میدرخشیدباآستینهای بلندوگشاد....ازتنم بیرون آوردم وبعدازپوشیدن لباسام ازاتاق بیرون اومدم...هزینش روپرداخت کردم وکیسه پلاستیکی حاوی لباس رو
برداشتم وبیرون اومدم...بعدازکمی جستجو یک جفت کفش پاشنه میخی بارنگ طلایی براق خریدم ویک بالماسکه طلایی که بالاش چندتا پرزردرنگ
بود......بعدازخریدیک دربست گرفتم ورفتم خونه حسابی خسته شدم ازبس توی پاساژاراه رفتم...واردخونه که شدم آرزوروتوی آشپزخونه دیدم سلامی دادم وبه
اتاقم رفتم... لباسوتوی کمدم لابلای لباسای دیگه جاسازی کردم که به چشم نیاد...بقیه وسائل روته کمدگذاشتم...نمیدونم چرااسرارداشتم به این مهمانی برم اون
هم بدون اطلاع سامیار...شاید میخواستم تلافی این یک هفته رودربیارم شایدهم به جبران حرفهای اون شبشه میخوام نشون بدم خودم میتونم ازپس کارام بربیام
وخوب وبدرو میشناسم...بلوزچسب آستین کوتاه صورتیم روباشلوارجذب سفیدم پوشیدم موهام روبازکردم وشونه زدم یک تل صورتی هم به سرم زدم وازاتاق
بیرون اومدم...دایی وسامیارهم اومده بودن وتوی آشپزخونه سرمیزنشسته بودن...سلام دادم وپشت میز نشستم آرزو داشت شام میاورد....سامیارجواب سلامم رو
ندادامادایی گرم وپرشور جواب داد.
دایی:سلام به روی ماهت عروس گلم....خوبی...کم پیدایی نمی بینیمت....خسته نمیشی انقدرتواتاق میشینی..پوسیدی عزیزم...البته مقصرسامیاره که دستت
رونمیگیره ببره بیرون...شما مثلا توعقدین ها...
سامیار:الان کمی کارم زیاده وسرم شلوؼه...همین که کارم سبک بشه ازخجالتش درمیام....
لبخندی زدوبعدچشمکی حوالم کرد...میدونستم جلوی دایی اینجوری رفتار میکنه تادایی متوجه دلخوریمون ازهم نشه..اما...اماباهمین توجه الکی هم دلم قرص
میشدوبراش ضعؾ میرفت...واقعا عاشقشم ودوستش دارم...بی توجه ایش داره دیونم میکنه...نمیدونم کسی که دم از عاشقی میزد چطوربامحرم شدنمون اینطور
سردو بی روح شد...کاش محرم نمیشدیم تا مثل قبل دوستم میداشت وبهم توجه میکرد.....بی حواس داشتم به سامیارخیره نگاه میکردم وتوفکربودم ....بامشتی
که روی میززدتوجام پریدم ودست روی قلبم گذاشتم...سامیار نیش خندی زدوبالبخندکجی گفت شامت سرد شد....سرم روپایین انداختم ومشؽول خوردن
شدم...بعدازشام دایی وسامیاربه اتاقشون رفتن ومن بعدازکمی کمک به آرزو به اتاقم رفتم...به آرزوسپرده بودم ازبیرون رفتن من به دایی وسامیارچیزی
نگه،اونهم ازبعدازظهرورفتن من حرفی نزد...روی تخت دراز کشیدم وبه دوروزدیگه فکرکردم ....برای رفتن به مهمونی برنامه چیدم ودل نگران این بودم که
romangram.com | @romangram_com