#جنون_انتقام_پارت_84

برسم چون مدام توفکرتنها بودنشم....اینجا بازآرزو هست خیالم راحته....دایی:هرجورخودتون صلاح میدونید...امامنم آخرهفته شیفتم....ازبعدازظهرتاصبح روزبعدنیستم فکرکنم آرام حسابی تنها میشه مخصوصأ که پری هم نیست....

نگاهی به دایی انداختم...میدونستم دلواپس تنهایی منه...امامن اگرسامیارهم پیشنهادمیدادباهاش نمیرفتم...همینم مونده باهاش تنها باشم بااون خط ونشونی که

کشید....روبه دایی مهربونم کردم وجواب دادم.

_دایی جان نگران من نباشید...من توخونم خیالتون راحت باشه...باآرامش به کارهاتون برسید...بچه که نیستم..اگرکاری هم داشتم حتما بهتون زنگ میزنم....

دایی سری به تاییدتکون دادوازجابلندشدورفت...بعدهم سامیاربلندشدکیفش روبرداشت ورفت....بعدازرفتنشون کمی به آرزوکمک کردم وبعدبه اتاقم رفتم ویک

ایمیل برای پری زدم که دراولین فرصت بامن تماس تصویری بگیره چون دلم خیلی براش تنگ شده ومیخوام بدونم چکارمیکنه...بعدسراغ گوشیم رفتم وعکس

هایی که برام فرستاده بودرودیدم...خدایا دختره دیونه طوری باعموش عکس گرفته بودکه اگرنمی شناختم میگفتم حتما نامزدشه...خل دیگه...کاراش مثل بچه

های پنج سالست...نمیدونم کی قراربزرگ بشه وجدی به زندگی فکرکنه...اصلا این پدرام دیونه عاشق چی این شده؟؟؟؟اوه...اوه...فکرکن این عکس هاروبرای

پدرام هم بفرسته....چه حسرتی بخوره که چرااون جای عموی پری نیست...

بعدازاون به سراغ کتابهای درسیم رفتم وسرم روبااونهاگرم کردم....درسته دانشگاه نمیرم اما دلم نمی خوادعقب بیفتم.. ظهرمن وآرزو تنها ؼذا خوردیم...دایی

شیفت بودوسامیارهم نیومد....بعدازنهارکمی تلوزیون تماشاکردم وحوالی ساعت چهارلباس پوشیدم ورفتم خرید...برای جشن بالماسکه ای که نازی دعوتم کرده

لباس مناسب ندارم....بااینکه هنوزراجب این موضوع باکسی صحبت نکردم امابرای رفتن به جشن اشتیاق زیادی دارم...تابحال به چنین جشنی نرفتم برام تازگی

داره...چون پری هم نمی تونه بره بیشترتمایل دارم برم وبرای پری تعریؾ کنم..البته بدجنسی نباشه کمی هم بسوزونمش...اصلا دلم نمی خواست بره آلمان

ویک جورایی ازش دلخورم ودوست دارم یک طوری تلافی کنم....اگربه دایی وسامیاربگم بی شک مخالفت میکنن ومن هم نمی تونم برای آب کردن دل پری

حرفی داشته باشم...پس هرطورشده میرم...یک لباس طلایی بلند چشمم روگرفت...داخل شدم وازفروشنده که خانمی بودباآرایش ؼلیظ خواستم ازهمون لباس

سایزمن بهم بده وقتی لباس روبهم دادباخوشحالی به اتاق پرو رفتم ولباس روپوشیدم..فوق العاده بود...فیت تنم بود....یک پیرهن زیروروکه زیریش یکراسته

آستین حلقه ای تاروی زانوازجنس ساتن کش بود....روش هم یک ربدوشامه طلایی یقه سه سانتی بلندتاروی پام که تماما دست دوزی شده بودوتوی تن


romangram.com | @romangram_com